جغرافیای کوچکـ ِ من
راستی ... بعد از نوشتن پست کبوتره..... دیگه کبوتره رو ندیدم..... دو تا تختم گذاشته بود.... یکیش که افتاده بود پایین و شکسته بود..... ولی از همین یکی مراقبت می کرد.... هروقت از پنجره نگاش می کردم می دیدم رو تخمش نشسته..... با اینکه سرزنشش می کردم چرا تخم گذاشته ولی از اینکه مواظب نی نی اش بود خیالم راحت بود... دقیقا بعد از نوشتن اون پست دیگه کبوتره رو ندیدم..... برام عجیبه .... نمی دونم چرا رفتنش برام تبدیل به معما شده و ذهنم حسابی آشفته س..... نگران کبوتره هستم..... حتما براش اتفاقی افتاده................ وااااااااااااای چند روزه هوای شهرم سرد شده................ جوجه ای که تو تخمش بود و مامانش هر روز با اینکه هوا گرم بود گرمش می کرد................ چند روزه تو این هوای سرد تو لونه تنهاس............ حتما از بین رفته......... اونم وقتی که داشته شکل می گرفته............. صاحب نی نی شدن از نظر من کار احمقانه ای هست....... ولی قسمت وحشتناکش اینه که صاحب نی نی بشی و یکهو تنهاش بذاری تو این دنیای سرد..... جلوی چشمم شاهد نابودی یه جوجو بودم...... حسم میگه اون کبوتره هم مرده که دیگه به لونه اش برنگشته.......... هی... اصلا فکرش رو نمی کردم که این قصه اینطوری تموم بشه..... من و داداش کوچولو داشتیم روزها رو می شمردیم تا جوجو به دنیا بیاد ولی.... کاش همه ی اینا تو خواب بود و وقتی می رفتم پشت پنجره کبوتره رو روی تخمش می دیدم... خدایا نکنه داری تنبیه م می کنی.... اگه حرف بدی زدم ناخواسته بوده و بچگی کردم.... منظوری نداشتم... من رو ببخش.... هم تلخه هم سخت... اینکه تو عاشق یکی شدی ولی در ظاهر خیلی خونسرد برخورد می کنی و خودت رو به کوچه علی چپ می زنی و یه وقتایی خودتم باورت می شه که انگار بهش حسی نداری..... قسمت تلخ ترش اینه که نمی تونی بفهمی اونم مثل تو هست ودر ظاهر داره معمولی رفتار می کنه ولی تو دلش خبرایی هست یا اینکه اصلا دوستت نداره! این همه تاخیر افتادن تو درسام این همه اتفاق غیر منتظره... بعضی قسمت ها واقعا حکمت خدا رو دیدم.... تا اینجا که برام بد نخواسته بود.... مطمئنم این قصه هر جوری تموم شه هم به صلاحه منه هم اون.... دوسش دارم همین جوری که هست...به خودم میگم اگه قراره دوستم داشته باشه همونی که هستم رو دوست داشته باشه...نه دختری که برای دل بردن ازش تظاهر به هزار و یک چیز می کنه! جوری رفتار می کنم که بهش بفهمونم دختر آزاد و افسار گسیخته ای هستم...دختری هستم که عاشق رفتن به خارج کشورم....دختری هستم که به سیاه پوشیدن نمی گم رسم دین و ایمون.... با دست های همیشه لاک زده ام میگم که نماز نمی خونم..... با اینکه می دونم اون مومن ها خوشش می آد...البته مومن های واقعی نه..! همونی که هستم رو نشون میدم... خدا می دونه دوست پسرم چه اذیت ها که من رو نکرد.... هی میگفت نمیشه جلوی فامیلا پای لاک زده راه بری میگن زن اینو ببین.... حالا یه چادر سرت کنی چی میشه....روانی م می کرد.... دوستش دارم.... گاهی وقتا حسودی می کنم با دخترها حرف میزنه ولی عادت کردم!... عشقم رو ته قلبم قائم کردم ...اینقدر پنهونش کردم که مطمئنم حتی نمی تونه فکر کنه چقدر دوستش دارم.... صدام اصلا نمی لرزه.... از خدا ممنونم که لرزش صدام رو مخفی کرد..... خاطره این احساس برام همیشه موندگاره.... دارم یاد می گیرم از راه دور نامرئی دوست داشته باشم...بی هیچ توقعی... دیگه از این دانشگاه رفتنی م...ولی قلبم رو تو یکی از سالن های پیچ در پیچش تو کلاس شماره .... جا گذاشتم.... این مدتی که ننوشتم حال و روزم افتضاح بود... درون که وحشتناک حتی ظاهرم هم داد میزد شدیدا درگیرم با یه سری مسائل... که خوب خیلی ها که این وب رو می خونن می دونن مشکلاتم چیه و یه درد قدیمی هست.... اینقدر که حتی وقتی به مامان میگم می خوام قرص ارام بخش استفاده کنم کوتاه می آد .... یکهو یه اسمس واسم می آد... دوستمه ..همونی که به خاطر خل بازی هام نزدیک بود از دستش بدم...! میگه خونه ای یا دانشگاه؟ میگم خونه... حال می کنم وقتی اینقدر با هم صمیمی هستیم که بدون خبر قبلی یکهو تصمیم می گیره بیاد پیشم البته من از این اخلاقا ندارم ولی همیشه اونو تحسین می کنم و بهش گفتم کیف می کنم وقتی پا میشی میری خودت دوباره واست خودت نسکافه می ریزی و هر چی می خوای میری ور می داری! اومد و دو تا جعبه کادوپیچ شده خوشگل کوچولو رو جلوم گرفت و گفت هر چی فکر کردم کدومش مال تو کدومش مال من به نتیجه ای نرسیدم حالا یکی رو شانسی بردار! دو تا آینه خیلی شیک بود، چیزی که واقعا هر دو تو کیف هامون کم داشتیم! البته بعدش ازم پرسید اگه می خوام با رنگ اون عوض کنم که گفتم نه همین عالیه.... یعنی من هر چی بگم چه طور ظرف چند دقیقه کوتاه حالم عوض شد کم گفتم... بعدش اومد و راجب کنفرانسم....قالب پاورپوینتم و اسلایدهام نظر داد و خیالم رو راحت کرد و بهم قول داد حتما روز کنفرانسم همراهی م می کنه! دیگه راجب اینکه چه مانتویی بپوشم...کدوم شلوار لی م... کدوم کفش.... حتی رنگ لاکم رو انتخاب کردیم! ارزش این حال خوب رو با میلیاردها پول نمیشه مقایسه کرد... و اینجوری شد که من مات مهربونی ش شدم و واسه چندمین بار دوستی اش رو بهم ثابت کرد... گاهی وقتا داشتن یه دوست واقعی می تونه اثربخش تر از قرص های آرام بخش باشه.... مطمئنم اونایی که قرص می خورن از تنهایی رنج می برن..... به نظرم هیچی رابطه های دوستانه با همجنس خودت نمیشه..... ارزش این رابطه ها ..پایداری شون.... اصلا قابل مقایسه نیس با وقتی که....! خودتون بهتر از من می دونین! یه کبوتر اومده نزدیک خونه ما.... اون اولا مجرد بود واسه خودش می رفت می اومد! تا اینکه چند بار مچش رو گرفتم و با یکی دیگه دیدمش! و بعد تو لونه اش یکهو! دو تا تختم کوچولو دیدم!!!!!!!!!!! حالا دیگه از اون طرف هم خبری نیست... این کبوتر خونه ما که هر روز می رفت گشت و گذار...حالا دائم نشسته روی تخم هاش.... خیلی کم میشه زود میره و بر میگرده.... بهش میگم آخه عزیزم!!! نونت کم بود آبت کم بود! آزادی ات کم بود! چرا خودت رو اسیر کردی.... حالا باید همش بشینی رو تخم ها .... دو روز دیگه هم که جوجودار بشی دائم باید به فکر نگهداری و غذا دادن به اونا باشی.... ولی چه فایده که اون زبون من رو نمی فهمه!!! حالا بگذریم این که کبوتره! .... ولی من که یه انسانم چرا باید یه روزی کار این کبوتره رو تکرار کنم! من که عقل دارم! البته مثلا! حرف هام یه کم گنده گنده س .... می دونم....با این حرفم دارم حتی به خودم و مادرم توهین می کنم! ولی خوب این نظر منه! حتی خود مامانم هم از به دنیا آوردن ما پشیمونه.... نه اینکه دوستمون نداشته باشه ها...نه .... به این خاطر که می بینه داریم زجر می کشیم و دستش از همه جا کوتاهه و نمی تونه نجاتمون بده.... واقعا کسی هست بتونه من رو متقاعد کنه که دارم اشتباه می کنم؟؟؟ یا موافقین با حرفم؟!
| Design By : Night Skin |
